۱۳۹۶ دی ۲۹, جمعه

یادداشتی برای فیلم 2017 Rebel in the Rye




فیلم Rebel in the Rye (2017)   درباره سرگذشت "جی دی سلینجر" نویسنده ی بنام رومان" ناتور دشت " است . او نویسنده جوانی است که تا قبل از ورود به حیطه نویسندگی ، کوچکترین تصوری از مرارت هایی که در مسیر نویسنده شدن، انتظارش را می کشند، ندارد . 



کسی باید به او می گفت که قبل از تصمیم گیری برای "نویسنده شدن" ، باید بدانی ، اضطراب ، وسواس ، بی پولی ، پس زدگی اجتماعی ، گوشه گیری و افسردگی خطراتی هستند که اغلب از بیخ گوش یک نویسنده خوش شانس می گذرند . اصابت به حتی یکی از این مصیبت ها ، سرنوشت حرفه ای یک نویسنده را با بحران مواجه می کند .

"سلینجر" این تصمیم بزرگ را گرفت و رمان معروف " ناتور دشت " را در سال 1951 به چاپ رساند .


در فیلم
Rebel in the Rye ، جرقه ی این تصمیم برای سلینجر جوان ، توسط یک استاد دانشگاه با بازی "کوین اسپیسی"  در "دانشکده نویسندگی خلاق" زده میشود . او استادی ریز بین ، کاردان و بردبار است و توصیه هایش در بدویت داستان ، همان نقطه ختام داستان برای همه ی نویسندگان است .



 "کوین اسپیسی" برای "سلینجر" از "صدای نویسنده" حرف می زند .

این صدا ، چیزیست که داستان را منحصرا مال همان نویسنده می کند . نویسنده برای داشتن صدای منحصر به فرد خودش، باید روی کاغذ ، جان بکند و آنقدر بنویسد و دور بریزد تا به آن "صدا" برسد .

"صدای هر نویسنده " همان سبک نگارش مخصوص اوست که مخاطب را درگیر داستان وی می کند، طوری که  تمام توجه و تمرکز خواننده اش را کاملا تسخیر کند .


تمایل به نویسندگی با نویسنده واقعی بودن ، دو چیز کاملا سواست .

نویسنده واقعی، برای چاپ کردن نمی نویسد ، او برای "نویسنده شدن" مینویسد .



الهام بخش ترین دیالوگ فیلم وقتی اتفاق میافتد که "کوین اسپیسی" اساسی ترین سوال اش را از سلینجر جوان می پرسد :

- حاضری زندگی ات را فدای داستان نویسی کنی، در حالی که می دانی شاید هیچ چیزی از این کار گیرت نیاید ؟

- اگر جواب ات منفی است ، اتاق را ترک کن و سراغ کار دیگری برو ، چون تو یک " نویسنده واقعی " نیستی.

این همان خطری است که با آمدن اینترنت و سرازیر شدن " وب نویس ها " به فضای مجازی ، هر نویسنده ای را باید نگران سازد.





در کتاب "کم عمق ها " اثر نیکلاس کار، از بلایی که اینترنت بر سر مغز هایمان آورده است بحث می شود . وابستگی مالیخولیایی مان به داشتن فالوور، لایک و به اشتراک گذاری و حرف هایی از این دست، حکایت از همان چشمداشت هایی است که بعنوان یک نویسنده از نویسندگی داریم . یعنی می نویسیم تا چیزی گیرمان بیاید .

اینترنت ، مدارهای مغز مان را طوری بازسازی و تحکیم میکند که باور کنیم نویسنده ، بدون خواننده، مفت نمی ارزد و نویسنده ای که دیده نشود و مورد تحسین قرار نگیرد،  یعنی وجود ندارد .

 اینترنت به این مبادله ذهنی خطرناک بین لایک و محتوا  دامن زده است و در این بلبشو که هر تنابنده ای رسانه ای است برای خودش ، علاقمندان به نویسندگی ، برای سطحی خوان های عجول شان به سطحی نویسان عجول تری تبدیل می شوند . درد گرسنگی مفرط برای جلب توجه ، دردی نیست که هر مرهمی برای تسکین آن افاقه کند .


گاهی چنان گسستگی بین نویسنده و هدف از نویسندگی هویدا میشود که فرد به قول دهخدا به یک " چیز نویس " تبدیل می شود و تو گویی مفری برای خروج از این وضعیت نمی توان پیدا کرد .

.......................................................................

البته باید آن روی سکه را هم دید ...


در سکانسی از فیلم ، زنی که رابط بین سلینجر و نشریات است به او طعنه می زند که :
 - همه عاشق نوشتن هستند ... اما ،
 " چاپ شدن یعنی همه چیز. "



امیدوارم با من هم عقیده باشید که یک بخش مهم از آن " همه چیز" پول است .

پول ، همان چیزی که "کوین اسپیسی"  با آن جملات الهام بخش و انقلابی اش ادعا میکرد که نباید برای یک "نویسنده واقعی"  بعنوان "اصل" باشد ولی وقتی مجله خودش در آستانه ورشکستگی قرار گرفت ، پناه بردن به الکل و این در و آن در زدن برای پول ، خواب " نویسنده واقعی ماندن" را از سرش پرانده بود .

سلینجر از یک خانواده متمول بود و دغدغه ای برای هزینه های زندگی نداشت ، چه زمانی که شروع به نوشتن کرد و چه وقتی که در وسط میدان جنگ، نوشتن رمان " ناتور دشت " را سرسختانه ادامه می داد . شاید از لوازم " نویسنده واقعی ماندن" ، دست کم در ایران ، داشتن یک شغل دیگر باشد، البته اگر گزینه ی داشتن پدر پولدار را منتفی بدانیم.



تمایل شدید یک نویسنده به پذیرفته شدن ،  خوانده شدن و لذت جویی از تحسین شدن که قطعا به دنبالش پول هم خواهد آورد، چنان برای "نویسنده ماندن" اساسی  بنظر می رسد که علیرضامجیدی بعد از معرفی همین فیلم در وبلاگ اش ، بعنوان درد دل با خوانندگان اش مینویسد :

"
نویسندگی در همه جای دنیا دشوار است. اما در جاهایی مثل کشور خودمان می‌تواند به مانند سودای قهرمان اسکی شدن در عربستان باشد!"


سخن آخر اینکه...

  هدف غایی از نویسندگی، همانا " لذت نویسندگی " است


نویسندگی، کار کشیدن از گرده ی ذهن انسان های صبور و عاشق است . انسانهایی که بقول "کوین اسپیسی"  وقتی از چیزی عصبانی هستند آنرا کشف میکنند و در داستان خودشان می گذارند  .این لذت " خلق کردن " است .


در واقع نویسندگان موضوعات را دوباره خلق می کنند ولی بهتر ، واضح تر و گاهی حتی برای تفریح هم که شده ، پیچیده تر.

مصطفی منبری
  

۱۳۹۵ اسفند ۲۷, جمعه

یادداشتی برای فیلم " لاک قرمز"


من  فیلم " لاک قرمز" را با زبان سمبلیک درک میکنم؛ رویایی که ای کاش اتفاق بیافتد.
مادر ؛ سمبل وطن بود. 
 پدر ؛ سمبل نخبگان کشور.

و دختر ؛ سمبل دختران نسل نو ایران .
..................................................................
وطن ، که نفت فروشی اش با فروش طلاهای مادر و دختر به تصویر کشیده شده ، درمانده و آشفته ، یا غر میزند یا چشم به دست این و آن دوخته است .
نخبگان ایران یا معتاد مال اندوزی شده اند یامعتاد دعواهای سیاسی .
و اما دختران .  دخترانی که اعتیاد پدر و جنون مادر را تکرار نمی کنند. آنها برای حل مشکلات شان ، منتظر سن قانونی و یا سنت های پوسیده نمی مانند. آنها قبل از "سازندگی" قصد ازدواج ندارند چون به قیمت حل یک مشکل ،نمی خواهند ده ها مشکل لاینحل دیگر را خلق کنند .

…………………………………………..


 دخترک نو خواه قصه ، طرحی نو در سر می پروراند. کوبیدن در بهزیستی، همان اصرار آگاهانه او برای پایان دادن به "قیم پروری" ست. طغیان علیه پدرسالاری . نمایش اراده دختران
نسل نو،  برای بدست گرفتن سرنوشت خود .سبز رنگ بودن دری که دخترک به آن مشت میکوبد و مطالبات اش را با صدای بلند فریاد میزند، برای من  بسیار الهام بخش و پر معناست .
..........................................


 مردان فیلم ، خاکستری اند . خوب و بد بودنشان از روی احساسات است . یا کتک می زنند یا دلجویی میکنند. یا ضرب العجل تخلیه ی خانه تعیین میکنند یا برای پناه دادن به زنان، غیرتی می شوند. مردد بین منفعت طلبی و انسان خوب بودن . در فیلم ، مردی بنام  "ولی عمو"  را داریم که همه افتخارش به اینست که شاه را عوض کردند ولی او را نه!  ... بله ، چیزی که تغییر نکند ، کسی که خواسته ای نداشته باشه، عوض اش نمی کنند تا خودش بموقع بپوسد . چرخ فلک هم در فیلم ، نماد چرخه ی معیوب  همین مرد های تکراری ست .

صحنه ی کندن سیبیل عروسک توسط  دختر ، نقطه پایانی برای خط تولید مرد های همه فن حریف احمق است که بجای مسولیت پذیری و پاسخگویی ، پشت سیبیل های چخماغی شان قایم می شوند  .
.................................................


 نفت پس انداز ماست .نباید خرج اش کرد .پس انداز را باید چاق تر کرد . فروش طلای مادر، راه چاره ایران نیست .  "تولید" راه چاره است . هر کسی از همان جایی که هست باید شروع کند .حتی شده ، عروسک سازی. "مزیت نسبی"  یعنی همین . یعنی بدانی که قدرت تو کجاست و روی همان تمرکز کنی.
.....................................
نگاه قاضی ، وقتی داشت بین خریدن نخود لوبیا و عروسک مغالطه میکرد  ، همان نگرش  سیر کردن موقت شکم بود که ایران را زمین گیر کرده است  .ولی جواب هوشمندانه دختر، نگاه  سیستمیک او بود به معیشت . یعنی حمایت از "تولید" .حمایت از " زنان " . اگر "تولید" رخ دهد ، به دنبال آن مغز ها هم کار میکنند نه فقط شکم ها .
.......................................


چرا دختر؟ چرا لاک و چرا قرمز؟
 چون دختران امروز ، مادران آینده اند .آینده ی ایران . کشوری که چشم انتظار ذره ای  "عزت نفس" است . لاک، نماد دختر بودن است . دختری که  امروز سازندگی را می فهمد و برای تولید قدم برمی دارد ، فردا به دست هیچ مردی چشم نخواهد دوخت .چون غم نان ندارد .عزت نفس زنان ،عزت نفس جامعه است .
 قرمز نماد اعتماد به نفس،قدرت، خون و زندگی  است . لاک قرمز ، اشاره ای سمبلیک به قدرت دختران برای ایجاد پیشرفت و توسعه کشور است. دختران آگاه به زمانه، که خود ، مولد اند ، نه خیال پردازان تن پروری که سرباری برای جامعه شوند.
توانایی زنان برای ایجاد "وحدت" را نباید فراموش کرد . وحدت کلمه . یعنی درانداختن "گفتمان توسعه" در جامعه  و رواج " رواداری اجتماعی " . صفت منحصر به فرد،  ولی فراموش شده ی  زنان برای پیشگیری از گسستگی نامریی مردم ایران . زنان نسل نو  "باهم" ساختن را میخواهند ، نه "بی هم" سوختن را.
......................................


در جایی از فیلم ،  دختر به عموی چرخ فلکی اش میگوید :  اینها، خواهر برادرهای من هستند و ما تحت هر شرایطی باید کنار هم زندگی کنیم . معنی این جمله برای من از زمین تا آسمان بود . زنان میتوانند وحدت ایجاد کنند . "باهم " ساختن را رواج دهند و به "بی هم" سوختن پایان دهند . زنان نسل نو میتوانند به در انداختن " گفتمان توسعه " در کشور کمک کنند  و " رواداری و تحمل همدیگر " را به فرزندان ایران بیاموزند .

 "دختر " در آخر فیلم ، همین قرمزی را به تن "تولید" هم می زند و برای سازندگی "اقدام " میکند.

۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

اسلایدی برای "خطای میانگین"

The Problem With Averages




There is no such thing as an average war
...........................

"وقتی میگن رودخونه ای عمق "میانگین" اش حدود یک متر و بیست سانتی متره ، وسوسه نشی که ازش رد بشی."(نسیم طالب)

 احتمالا عمق بیشتر جاهاش نیم متره و فقط یه قسمت اش سه متر هست . یعنی دقیقا همونجا که قراره غرق ات کنه!

مردم از درآمد میلیاردی پزشکان "بطور میانگین" حرف میزنند ، متوجه باش که وجود چند نفر میلیاردی بین "هزاران پزشک زیر خط فقر" ، باعث یه قضاوت رویایی درمورد دکترهای دندون طلا برات نشه!

 Don’t cross a river if it is, on average, four feet 
deep.
..........................

 آمار میانگین مصرف روزانه نمک در ایران، بمعنی مقدار مصرف روزانه هر فرد نیست.
یعنی ۱۵ گرم میانگین مصرف روزانه ،برای ایرانی ها ، کشنده نیست ولی کسی که اغلب روز های سال ۳ گرم نمک میخوره، با اینکه طبق آمار جزو ایرانی هایی بحساب میاد که گفتیم ، ولی ممکنه در یک مهمانی آنچنانی ، ۴۰ گرم نمک رو در یک روز بخوره و خودش رو به قتل برسونه.
Average of a bottle of wine a day is not the 
?same as a bottle a day.The latter is healthy. How about the former
........................
و بالاخره...

دنیای پیچیده ، مفهوم "میانگین" رو بی ارزش کرده ، چون توزیع نامنظم تر شده.

یعنی محاسبه میانگین چیزهایی مثل هزینه یک پروژه ، فروش یک کتاب ، جمعیت یک شهر ، نوسان سهام  یا تعداد کشته های یک جنگ و... با اینکه قابل محاسبه هست ولی وقت تلف کردنه .
چون "موارد خاص" همه چیز رو بهم میزنند.

الهام گرفته از فصل 55 کتاب " هنر شفاف اندیشیدن"

۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

نت برداری از کتاب " جنبه مثبت بی منطق بودن" نوشته "دن اریلی"

کتاب چه چیز جدیدی می خواهد بگوید ؟ 

کتاب می گوید که انسان ها در اکثر موارد غیرمنطقی رفتار میکنند .

شاید بهتر باشد بگوییم که انسانها ،احساسی تصمیم می گیرند و با منطق آنرا توجیه میکنند.

همان طور که "دنیل کانمن" در مورد "سیستم تصمیم گیری یک و دو" میگوید. 

حال چگونه میتوان از این بی منطقی انسان استفاده کرد تا نتیجه به نفع مان تمام شود ؟ 
........................

"دن اریلی " در این کتاب حدود یازده مورد از سرپیچی های ناخود آگاه انسانها از منطق و عقل را توضیح میدهد و آزمایش هایی اجتماعی برای اثبات وجود همین شیوه تفکر احساسی، در بین مردم ترتیب می دهد.


من خلاصه هر فصل را برای خودم در حد چند پاراگراف کاربردی نوشته ام که گاها مثال هایی از خودم را اضافه کرده ام و با شما به اشتراک میگذارم.
..............................................................



بی منطقی اول : 

برای انگیزه دادن به افراد ، اگر از پاداش خیلی زیاد یا توجه خیلی زیاد استفاده کنیم، بخاطر استرس بسیار بالایی که به شخص وارد می کنیم، عملکرد ذهنی و خلاقیت افراد کاهش پیدا میکند.

چند سوال مهم :

آیا در استرس خیلی زیاد ! تصمیم گیری بهتر میشود و کارایی افزایش می یابد ؟ خیر
.................

آیا پاداش های نجومی، عملکرد ذهنی و خلاقیت را افزایش می دهند ؟ خیر
.................

آیا پاداش خیلی زیاد ،عملکرد بدنی و تعداد یک رفتار جسمی را افزایش می دهد ؟ مثلا پاداش بیشتر ، باعث تلاش بیشتر کارگران برای تحویل قطعات بیشتر میشود ؟ بله
.................

آیا پزشکی که برای انجام یک درمان خطیر و پر استرس پول کلانی دریافت می کند ،آن درمان را بهتر انجام می دهد؟ خیر
.................


جنبه مثبت این بی منطقی، یعنی "افت عملکرد ذهنی در برابر پاداش های بزرگ" اینست که مقوله پاداش را بازبینی کنیم .


 مثلا پرداخت پاداش کمتر ولی به دفعات بیشتر میتواند از افت کارایی افراد جلوگیری کند.



..............................................

بی منطقی دوم :

 چون نیروی محرکه زندگی، داشتن "معنایی" برای زندگی ست، برای انگیزه دادن به افراد برای هر کاری ، کافیست به کاری که می کند معنای خوش آیندی بدهیم. 

معنای زندگی خلاصه میشود در رسیدن به هدفی یا دیده شدن و تایید توسط دیگران.


انسان هیچ کاری را ادامه نمی دهد مگر اینکه "معنایی " برای آن بتراشد.حتی مقدار کم "معنا" میتواند ما را تا مسیری طولانی ببرد.


ما از احساس "به مبارزه طلبیده شدن " بوسیله آنچه انجام می دهیم و تلاش برای تکمیل  کار رضایت بخشی که در دست اقدام داریم،  لذت می بریم .


تایید شدن کارمان، توسط کسی که ما او را آدم مهمی می دانیم یا تصور اینکه کار ما ممکن است برای افراد دیگر در این جهان پهناور ارزشی داشته باشد، به رفتار ما معنا میدهد و به ما انگیزه میدهد.

...................‌‌....

"معنای زندگی " یعنی : 

1.تکمیل هدفی کوچک یا بزرگ 

یا 2. دیده شدن توسط دیگران

یا 3. تایید یا تحسین شدن توسط دیگران

........................
کاربرد : 

 راز موفقیت «کار فرما» در چیست ؟ 

اینکه به فعالیت کارگر معنا بدهد و به او بگوید :
 تو، چرخ دنده ، پیچ و مهره ، پرینتر یا فشار سنج نیستی. 
تو ، باارزشی ،بدرد بخوری و محبوب .
من تورا میبینم .
من کار تو را تحسین می کنم.
کمک کن هر روز من و تو با هم ، بهتر از پیش شویم.

...............................

آیا میخواهید دیگران برای شما کاری انجام دهند ؟ 

راه اول : به آن کار معنا بدهید .

لذتی که انسان ها از انجام یک کار با معنا می برند ، برای تلاش بیشتر به آنها انگیزه می دهد.

..........

راه دوم، توجه نشان دادن، دیدن و تشویق حاصل کار دیگران است .

تجربه به خود من ثابت کرده که حتی در مورد بیمارانم ، معاینه جسمی آنها،که نوعی دیدن بحساب میاد ، انگیزه بیماران را برای پذیرش درمان و همکاری برای ادامه درمان بیشتر میکند.
.................................................

بی منطقی سوم :


ما انسانها، برای چیزی که ساخته دست خودمان است ،یا به فکر و ایده ای که
ذهن مان آنرا پرداخته است ، بیش از اندازه واقعی آن ارزش و قیمت قایل می شویم .
 به آن متعصب می شویم. 
فکر میکنیم دیگران هم حاصل تلاش ما را به اندازه خودمان دوست دارند.
ساخته های دیگران یا افکار دیگران را حتی وقتی بهترند ، کم ارزش تر می دانیم. 
مثلاً مقاله ای که ما نوشته ایم یا خانه ای که خودمان ساخته ایم یا حتی کاردستی که بدست ما ساخته شده است ، با ارزش تر و گران تر از مال دیگران بنظرمان می رسد .


جنبه های مثبت این بی منطقی :

1. پس ما انسان ها ، در بلند مدت ، خشنودی را از تلاش روی محصول دست و ذهن خودمان حس خواهیم کرد.


2. برای انگیزه دادن و متعصب کردن افراد به کاری ، کافیست او را طوری در کار مشارکت دهیم که در پایان،  احساس مالکیت کند و تصور کند محصول نهایی با اراده خودش بوجود آمده است، نه با تلقین ما. 

با این کار فرد برای دوباره ساختن آن چیز یا تقویت آن وحتی دفاع از آن تا پای جان انگیزه پیدا میکند.از این روش هم میتوان استفاده کرد و هم سو استفاده!

اگر بچه ها را در درست کردن غذا مشارکت دهیم ، غذا را میخورند.


اگر مخاطب را با سوال هایی جهت دار ، به سمت جواب های دلخواه خودمان هدایت کنیم ، نتیجه را با لبخند می پذیرند.


اگر در یک کارخانه تولید خودرو، کسی که در قسمت درست کردن چراغ اتومبیل کار می کند ، هنگام بیرون آمدن محصول نهایی ، به او ماموریت بدهیم که کنترل کیفی چراغ ها را روی اتومبیل ،خودش بر عهده بگیرد،حس خلق کردن به او میدهیم که بسیار انگیزه بخش است.


اگر در آموزش و پرورش، با ایجاد سوال در ذهن بچه ها و اجازه دادن به آنها برای انجام تحقیق های هدایت شده از طرف معلم، آنها را به جواب های علمی دلخواه خودمان سوق دهیم، آنها جواب های ساخته و پرداخته خودشان را بمعنای واقعی یاد میگیرند.


اگر یک پزشک ، بیمار خود را با طرح سوالاتی که به شرح حال بیمار ارتباط دارد ،در جریان پروسه تشخیص قرار دهد تا حدی که خود بیمار را به پیش بینی علت مشکلات اش نزدیک کند، مشارکت وی را در پذیرش تشخیص و همکاری در درمان جلب خواهد کرد.

حتی نگرانی در مورد اینکه بیماران قبل از مراجعه به پزشک، از طریق اینترنت به تشخیص و درمان بیماری خودشان آگاهی پیدا میکنند، بی مورد است .اتفاقا اگر تشخیصی که پزشک مطرح می کند با دانسته های بیمار مطابقت بیشتری داشته باشد، پذیرش و همکاری در درمان برای بیمار آسان تر می شود.


اگر از مردم خواسته شود که فقط به تایید صلاحیت شده ها رای دهند، رای دادن تعصب می آورد حتی اگر فراموش کنند که کسانی را انتخاب کرده اند که قبلا انتخاب شده بودند.

.....................................................
 
بی منطقی چهارم : 

ما انسانها بطور غریزی ، وقتی فکر کنیم که " حق مان این نبود " انتقام میگیریم و طرف را مجازات می کنیم . ولی انتقام ،  درد و رنج بیشتری نسیب خودمان میکند .

آیا انتقام گرفتن برای انسان ، غریزی ست؟ بله

وقتی به مخاطب اعتماد می کنیم و از اعتماد ما سواستفاده می شود، برای بر قراری عدالت ، انتقام میگیریم و اورا مجازات میکنیم.

چه موقع انتقام می گیریم ؟

وقتی مخاطب عمدا فریب مان دهد . حتی وقتی سهوا اشتباه کند و یا به هر نحوی فکر کنیم حق مان این نبود.

آیا انتقام گرفتن به نفع ماست ؟اغلب خیر؛

 مگر اینکه انتقام سازنده باشد و مثلا در برابر اخراج از یک کارخانه دست به تاسیس یک کارخانه بزنیم. انتقام در خود انتقام گیرنده درد و رنج بیشتری را شعله ور میکند.



چه چیز جلوی انتقام گرفتن دیگران را از ما می گیرد؟ معذرت خواهی ؛

 
البته برای یک بار نه هر بار!

چه چیز جلوی شکایت کردن و انتقام گرفتن بیمار را از پزشک می گیرد ؟ معذرت خواهی و قبول اشتباه

بجای انتقام چکار کنیم؟ راه هایی برای کاهش شدت خشم خود مان پیدا کنیم: مثل نگاه طنز به قضیه ، خالی کردن خشم سر یک دوست صبور، نوشتن ، لوده بازی و خندیدن ، دادن حق به طرف مقابل و ...

...................................................

بی منطقی پنجم : 

آیا درد و رنج همیشگی است ؟ خیر

دیر یا زود به آن عادت می کنیم و سازگار می شویم.

سازگاری و عادت کردن خوب است یا بد ؟ هم خوب است هم بد .

خوبست چون جلوی نابود شدن مان را زیر بار درد و رنج می گیرد. بد است چون متاسفانه ما به بدبختی هم عادت می کنیم و دیگر نمی فهمیم که بدبختیم.

جالب اینکه به خوشبختی هم عادت میکنیم و خوش بختی برای مان ملال آور میشود و ناشکری می کنیم.


به همین خاطر "دن اریلی" پیشنهاد میکند که برای لذت بردن بیشتر از زندگی، روی چیزهایی که ماهیت متغیر دارند و گذرا هستند مثل سفر، ورزش،هنر، روابط جدید،کنسرت ، غواصی ، کتاب و...غیره سرمایه گذاری کنیم نه برروی چیزهایی که براحتی به آنها عادت میکنیم و همیشه ثابت اند مثل مبل، فرش ،ماشین،لباس، خانه ،لپ تاپ،موبایل و ... 

چون هرکجا پای ماده و جسم در میان است ، عادت کردن و ملال هم پشت سرش می آید.

در واقع انسان به همه چیز عادت میکند، هم به چیزهایی که انتظارش را داشت و هم به چیزهایی که انتظارش را نداشت.

..............................

بی منطقی ششم : 

چرا اوضاع به آن بدی که در ابتدا پیش بینی میکنیم نخواهد بود؟

چون در طول زمان چندین اتفاق خوب و بد دیگر مثل روابط تازه یا افکار جدید رخ خواهد داد که ما را بسمت سازگاری بهتر با شرایط بد اولیه سوق میدهد.


وقتی انسان نمی تواند یک چیز یا یک انسان فوق العاده را بدست بیاورد ، با تحسین و تمجید از صفات دیگری که در چیزها و آدم های متوسط "دم دست اش" پیدا می کند ، سعی میکند خودش را به تعادل روانی برساند  که کاربرد خیلی خوبی برای سازگاری ست.

...............................


درباره "درد" ، تحقیقات "دن اریلی" به نتایج جالبی رسیده :

1.افرادی که سابقه آسیب دیدگی خفیف دارند، زودتر متوجه درد می شوند ، و زمان کمتری درد را تحمل میکنند. برعکس، افرادی که سابقه آسیب دیدگی شدیدی دارند دیرتر متوجه دردناک بودن آزمایش میشوند و ادامه درد را بهتر تحمل میکنند.


2.بیمارانی با امید به شفا ، حتی درد های شدید را هم تحمل میکنند ولی بیماران نا امید از بهبودی ، کمترین درد را هم تحمل نمیکنند.چون برخلاف گروه قبل که درد را علامتی از حرکت به سمت خوب شدن می دانستند ، این ها درد را قدمی به سمت مرگ می دانند .



3. کمتر درد کشیدن نه تنها به شدت زخم و آسیب بستگی دارد بلکه به اوضاع و احوالی که درد را حس میکنیم و معنایی که به آن میدهیم هم بستگی دارد مثلا در سربازان حین جنگ ، تحمل درد بالا می رود .

................‌...................

بطور کلی برای کمتر رنج کشیدن ، بهتر است یک نفس تا آخر یک اتفاق دردآور را رفت تا پروسه عادت کردن و اتمام درد باهم اتفاق بیافتد . 

برعکس برای بیشتر لذت بردن، بهتر است یک روند خوش آیند را مرتب متوقف کنیم و دوباره ادامه دهیم تا به حس خوب آن ، عادت نکنیم.

مثل احساس خوب خرید های تکه تکه بجای خرید یکجا.شروع و اتمام یک نفس کار طاقت فرسای مرتب کردن انباری.

...........................

بنظر من "ازدواج" بخاطر ماهیت پیوسته و دایمی بودنش در درازمدت، لذت و خوشحالی بسیار کمتر از پیش بینی، به انسان ها می دهد و سازگاری باعث ملال آور شدن آن میشود.

..........................................................

"دن اریلی " به نقل از کتاب "اقتصاد خالی از لذت" میگوید : ما به انتخاب مسیری ایمن و پیش بینی پذیر در کار و زندگی گرایش داریم...اما پیشرفت و خوشنودی واقعی از خطر کردن و امتحان چیز های بسیار متفاوت بوجود می آید.

......................................................

بی منطقی هفتم : 


  
برای انگیزه دادن به افراد برای برقراری یک رابطه یا خرید یک کالا، یا باید فرد را در تماس مستقیم با آن رویداد قرار دهیم تا خودش به آن احساس و درک برسد که چیزی را می خواهد یا نه.


یا اینکه قبلا ، نیاز فرد را تشخیص دهیم و سپس تصویری از آینده برایش نمایش دهیم که با آن رابطه یا کالا،  به نیازش پاسخ داده شود.

یعنی ذکر جزییات و مشخصات فنی ، خیلی بدرد نمیخورد . چون انسان موجودی احساسی و عاطفی ست نه منطقی.


مثلا ذکر مشخصات رنگ چشم و ، قد ، وزن و تحصیلات و... در شبکه های اینترنتی دوست یابی کارایی چندانی نداردولی وقتی دونفردرتماس مستقیم باهم تجربه ای یا خاطره ای را از سر می گذرانند امید بیشتری برای یک تصمیم گیری واقعی تر است.

........................................

بی منطقی هشتم : 


انسانها به چه کسی انگیزه دارند کمک کنند؟

کسی که جلوی چشم آنها درد میکشد.فامیل یا هم قبیله است . نتیجه کمک رسانی خود را میتواند ببیند.

انسانها به چه کسی انگیزه ندارند که کمک کنند ؟

به فجایع انسانی خیلی وسیع، به انسانهایی که در دوردست ها هستند ، به تعداد فراوان انسانهایی که همین الان رنج می کشند و ویا اگر پیشگیری نکنیم به درد و رنج خواهند افتاد .

 بقول "استالین" : مرگ یک نفر فاجعه است ولی مرگ یک میلیون نفر، یک آمار است.

آیا دادن اطلاعات و آمار و ارقام و آگاه سازی با محاسبات خشک و بی روح، انگیزه کمک کردن را افزایش می دهد ؟

خیر . برعکس وضعیت را بدتر میکند.حس همدردی را سرکوب میکند و انسان ها را بخاطر ناتوانی درتجسم محاسبه ابعاد وسیع فاجعه خسیس تر می کند .

.........................

جنبه مثبت این بی منطقی چیست ؟


این است که بدانیم ، انسان ها موجوداتی احساساتی و عاطفی هستند و برای انگیزه دادن به آنها برای کمک به حل مشکلات کلان بشری باید احساسات آنها را تحریک کنیم: 

چگونه ؟ 


1. خودمان خودمان را احساساتی کنیم !


مثلا به این فکر کنیم که یکساعت پیش ، یک نفر که در آن سوی دنیا درست مثل ما زندگی می کرد ، الان بعد از زلزله ، دیگر هیچ سرپناهی ندارد .

 یا وقتی آب را هدر میدهیم ، به کودکی که در بحران آب در مکانی دوردست از تشنگی جان میدهد فکر کنیم و مثلا در حد توان یکی دو نفر را به سهم خویش پوشش دهیم.


2. دیگران را احساساتی کنیم !

مثلا با تهیه و نمایش عکس و فیلم بموقع و گزارش تصویری لحظه به لحظه از فجایع انسانی در شبکه های اجتماعی .


3. از مشاهیر بخواهیم که ما را احساساتی کنند !

 وقتی فرد محبوب و مشهوری برای پیشگیری و درمان یک درد بشری کمک بخواهد احتمال موفقیت و ایجاد انگیزه در افراد بالا می رود .


4. دولت و سازمان های غیر انتفاعی را به وضع قوانین کمک رسانی سریع به موضوعاتی که نمی توان در آنها احساسات مردم را تحریک کرد، سوق دهیم.

............................................
 
احساس ها خواهی نخواهی زودگذر و ناپایدارند . پس اگر بر اساس همین احساس ها بخواهیم واکنش نشان بدهیم، احتمال اینکه تا مدت ها بخاطر رفتار مان پشیمانی بکشیم زیاد است.

نکته اینجاست که انسان ها نه تنها از رفتار های احساسی دیگران تقلید می کنند ، از تصمیمات و رفتار های احساسی خودشان هم تقلید میکنند.

 یعنی وقتی فردی در یک موقعیت،برای اولین بار، تصمیمی احساسی گرفت ، اگر زمانی دیگر درهمان موقعیت قرار بگیرد ، با اینکه میداند رفتارش منطقی نیست ولی باز هم به همان شیوه، احساسی تصمیم گرفته و رفتار میکند.

...................................


پس بهتراست برای اینکه خودمان، الگوی رفتاری منطقی برای خودمان ابداع کنیم در عکس العمل نشان دادن عجول نباشیم ، 
فورا جواب ندهیم 
یا فورا تصمیم نگیریم
ویا ....
با قهر جایی را ترک نکنیم. 

مصطفی منبری


۱۳۹۵ دی ۲۷, دوشنبه

گزارش یک بازآموزی . COPD






برگـزار کننده:
دانشگاه علوم پزشکی تبریز . 23 دیماه 1395
نــــوع بــرنامــه:
کنفرانس علمی یک روزه . 4.5 امتیاز
عنـــوان بــرنامــه:

بیماری انسدادی مزمن ریوی(COPD)



...........................................................................
وارد آمفی تیاتر هتل پارس  که شدم ،" دکتر غفاری"  با اون لحن داش مشدی و دوست داشتنی خودش داشت صحبت میکرد.با علاقه رفتم و ردیف سوم نشستم.
داشت غر میزد. انگار ویروس های لپ تاپش، کلک اسلاید هاش رو کنده بودند و استاد ، که نوت کاغذی بک آپ نداشت، به غر زدن پناه آورده بود. سخنرانی علمی، بدون اسلاید پاورپوینت هم که یعنی حمام بدون دوش!
 انگار برای اساتید بی انگیزه ما ، غیرممکنه  همون چند خط حرف علمی رو که الان سی چهل ساله توی دانشگاه و متون علمی میخونند و میشنوند ، با یه زبون ساده ولی با عشق ، برای بقیه ارایه کنند
.
بگذریم.
سریع یه چیزایی گفت و فرار کرد . از نحوه تشخیص COPD
  گرفته تا فنوتیپ هاش.
.......................................................
نوبت به دکتر "ایکس!" رسید. رزیدنت اخمویی که سالها قبل دیده بودمش ، الان به استادیاری  جدی و در عین حال اخموتر از قبل تبدیل شده بود .
 برخلاف تصور، پیشرفت، اونو به آدمی شادتر و ریلکس تر تبدیل نکرده بود.
مثل کسی که انگار دنبالش کردند، با عجله ای مثال زدنی، مطالب رو پشت سر هم قطار کرد و رفت.
دریغ از یک لبخند .
دریغ از یک ارتباط چشمی ساده و مهربان.
شکل جالبی رو نشون داد که نکته ای ارزنده داشت:


مستطیل قرمز جایی هست که در معاینه ، ویزینگ میشنویم.پس نیم دایره زرد پایینی، نشون میده که گاهی با آسم هایی طرف هستیم که ویزینگ ندارند و اسپیرومتری شون نرماله.
........................................................
خبر خوب اینکه ، دود از کنده بلند میشه . "دکتر حجازی" بزرگ، با خوشرویی و تواضع ، پشت تریبون رفت و آپ دیت ترین مطالب رو با آرامش و بزبان ساده شرح داد.
فقط کسی ساده و روان میتونه مطالب علمی رو توضیح بده که قبلا مطلب برای خودش هضم شده باشه. اساتیدی که با اسلاید های پر طمطراق و عجق وجق یا پرحرفی و اخم و تخم  سعی میکنند قضیه رو شلوغش کنند ، بدون شک به بیراهه میرند.
مرحله بندی
COPD رو با این شکل بخوبی فهمیدم :


.............................................................
صحبت کردن "خانم دکتر میکاییلی" هم با اینکه مونوتون بود و یاد آور روزهای خسته کننده دانشجویی ، ولی خوبیش این بود که "دکتر میکاییلی " ما رو واقعا آدم هایی زنده فرض میکرد !  شوخی و صحبت کردن با حضار، روش خوبی برای نشون دادن این منظور بود.
 چون اینجا آلمان نیست، پس قابل پیش بینی بود که چندتا از  اساتید هم غایب باشند و چون احتمالا قرار نبود اونها مطالب آپ دیت شده فیلد خودشون رو آماده کنند!
"خانم دکترمیکاییلی" ، براحتی آب خوردن، جور اونها رو هم کشید و آب از آب تکون نخورد.
.................................................
از بس نق زدم دیگه جایی برای اظهار تاسف بابت سخنرانی دکتر "ایگرگ" باقی نمونده. یک جوان جویای نام دیگه که اجرای رادیویی اش ، بسیار ملال آور شد و اسلاید هایی که در زبان بیگانه غرق شده بود، چشم ها رو آزرد.
.........................................................................................
سخنرانی ،هنر است .
ساختن اسلاید پاورپوینت ، هنر است .
ساده بیان کردن علوم پیچیده، هنر است .
و هر سه مورد آموختنی است.

  

۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

چه آبی برای سنگ کلیه خوبه؟

از اونجایی که اخیرا فرمودند: سیب رو با اسکاچ و مایع ظرفشویی بشوریم و بخوریم ، درضمن فرمودند سیب زمینی رو بعد از پوست کندن دو سه  ساعت بذاریم توی آب بمونه، بعد استفاده کنیم !توی این شرایط آبکی ، منم دست به کار شدم و از یکی از اساتید متخصص کلیه پرسیدم : برای کسی که سنگ کلیه داره ، مصرف آب معدنی چه فرقی با آب شیر لوله کشی یا آب هایی مثل آب کندوان  داره؟ 

         فرمودند چون هدف افزایش تولید ادرار هست، عملا هیچ فرق عمده ای وجود نداره و آب فراوان باید خورده بشه بدون در نظر گرفتن نوع اون .چون مهمترین علت تشکیل  سنگ در کلیه، کم‌آبی بدنه که باعث تولد هسته ی اولیه سنگه و تا زمانی که به مدد خوردن آب فراوان نذاریم ادرار بحالت خیلی غلیظ برسه از تشکیل هسته اولیه سنگ هم خبری نیست.
...............................................................................
شایعترین نوع سنگ کلیه، نوع اگزالات کلسیمی هست ولی با اینحال، خوردن مواد کلسیمی مثل لبنیات و شیر رو منع نمی کنیم ،حتی تشویق هم می کنیم چون این کلسیم توی روده به اگزالات جذب شده از غذاها متصل میشه و باعث دفع اگزالات از مدفوع میشه و در نتیجه سنگ کلیه تشکیل نمیشه.

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

یادداشتی برای فیلم Dracula Untold 2014


فیلم " ناگفته های دراکولا-2014"به هیچ وجه در سطح انتظاری که داشتم ظاهر نشد و علیرغم تبلیغات زیادی که برای فیلم شده بود ، فیلمی کم مایه و متزلزل بود . از این فیلم، انتظار دیالوگ های تاثیر گذار و بیاد ماندنی داشتم ولی بجز چند مکالمه ی  آبکی نچسب، چیزیی نصیبم نشد.
   
    "دراکولا "با بازی متوسط نقش اول فیلم، بسیار بد از آب درآمده است.  درباره ی "دراکولا" شخصیت پردازی قابل توجهی انجام نگرفته است و بیننده از ساختار شخصیت ،دغدغه ها ودنیای درونی "دراکولا" به جز تماشای لایه ای سطحی ، چیزی عایدش نمیشود. اطرافیان "دراکولا" و حتی شخصیت ضد قهرمان داستان که رهبر سپاه عثمانی است ،کاملا کارتونی و بزک کرده بنظر میرسند.بازی ها ناشیانه و در حد سیاهی لشگر هستند و کارگردان با هدف برجسته کردن  نقش "دراکولا" به آنها نمی پردازد که این خود از غنای داستان میکاهد. نمایش تکامل "دراکولا" به یک قدرت فرا بشری ،تنها موضوع نابی بود که منتظران اکران این فیلم ،تشنه ی دیدن آن بودند ولی در پایان فیلم، طعم رضایت را نچشیدند.

   شاید تنها امتیاز قابل اعتنای فیلم ،جلوه های ویژه ی آن بود که فیلم را قابل تحمل می کرد و در این میان ، ایده ی تبدیل شدن به خفاش ها  بدیع و بیاد ماندنی بود.موسیقی متن ، اثری از القا رعب و وحشت ساطع شده از قدرتمندترین پادشاه مرده- زنده ها و اسطوره ی نامیرای افسانه های ترسناک نداشت.این پایان کار نیست و با وجود نمایش  فیلمی ضعیف  در ژانر فیلهای فانتزی-ترسناک "دراکولا" ،همچنان باید امیدوار بود که در آینده ، تجربه ی فراموش نشدنی فیلم باشکوه "دراکولا ی برام استوکر-1992" دوباره تکرار شود.